شعر مرگ
شعر مرگ""
شعر مرگ را مي سرايم
دنيا را ز دلم مي زدايم
به سفر مي روم تك و تنها
دل پر خونم را مي زنم به دريا
پشت پا به هر چه بودست
زده ام من
قيد هر چه خوب و بد هست
زده ام من
چشم هايم را بسته ام
چون كه او خواسته است
هر جا كه روم بهترين است برايم
چون كه او خواسته است
اشك نريزيد كه جايم بهتر شده است
از غم و غصه رهيدم حالم بهتر شده است
اما شما تصلاي دل مادرم باشيد
