تبليغاتX
من مرد تنهای شبم -

من مرد تنهای شبم

از در خانه بيرون رفتم

ميكدهاي ديدم ،تازه و نو

ولي صوت و كور ، تاريك و سياه

شمعي در آنجا مي سوخت

اما همه پروانه ها خواب بودن

قدحي خالي از باده دنيا ، هوا

روي ميزي كه نزديك در بود

ديدم

باد نوازش مي كرد

پرده اي را كه به روي ديوار خوابيده بود

چه صداي زيبائي

- تو چه مي خواهي ...؟

- باده ناب ، جام بلور ... .

سكوت كردم

چون شمع داشت ساقي را معرفي مي كرد .

آن موقع نفهميدم كه ساقي چه گفت ؟

تو چه مي خواهي ... ؟

نمي توانستم حرف بزنم

گفت كه انگار تو تنهااي ؟

به خداي شب بوها سكوتم از سنگ شده بود

جام بلور آورد ...

باده ناب آورد ...

يك نگه آن كرد و گفت :

قيمت اينها دل مي شود

خانه دل دادم گفتم كه من ...

گفت كه ديگر صاحب اين دل منم .

بعد از آن واقعه من

در به در كوچه تنهاايم

هم دل خود گم كردم و هم ميكده و هم ساقي را

كاش يك نفر بداند

كه آن ساقي جام بدست و ميكده نزديك خانه دل ما كجاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  |