
از در خانه بيرون رفتم
ميكدهاي ديدم ،تازه و نو
ولي صوت و كور ، تاريك و سياه
شمعي در آنجا مي سوخت
اما همه پروانه ها خواب بودن
قدحي خالي از باده دنيا ، هوا
روي ميزي كه نزديك در بود
ديدم
باد نوازش مي كرد
پرده اي را كه به روي ديوار خوابيده بود
چه صداي زيبائي
- تو چه مي خواهي ...؟
- باده ناب ، جام بلور ... .
سكوت كردم
چون شمع داشت ساقي را معرفي مي كرد .
آن موقع نفهميدم كه ساقي چه گفت ؟
تو چه مي خواهي ... ؟
نمي توانستم حرف بزنم
گفت كه انگار تو تنهااي ؟
به خداي شب بوها سكوتم از سنگ شده بود
جام بلور آورد ...
باده ناب آورد ...
يك نگه آن كرد و گفت :
قيمت اينها دل مي شود
خانه دل دادم گفتم كه من ...
گفت كه ديگر صاحب اين دل منم .
بعد از آن واقعه من
در به در كوچه تنهاايم
هم دل خود گم كردم و هم ميكده و هم ساقي را
كاش يك نفر بداند
كه آن ساقي جام بدست و ميكده نزديك خانه دل ما كجاست.
