تبليغاتX
من مرد تنهای شبم

من مرد تنهای شبم

مرا بسپار به تنهایی که تنها تر نخواهم شد
دلم از جنس مینا و بدان زیبا نخواهم شد
مرا عاشق نخوان و بیش از این پیشم نمی مانی
کویر تشنه ام هرگز به آب تشنه نخواهم شد
مرا در چاه بینداختی و من در چاه نمی افتم
که سوی من چو می آیی بدان خندان نخواهم شد
مرا با واژهء عشقی به اوج غصه ها بردی و می رفتم
زمین تشنه بودم من بدان سیراب نخواهم شد
مرا تیغ محبّت سر بریدی و سرم دادم
به هر کاری که کردی من بدان نالان نخواهم شد
مرا در رنگ کمرویی ، تو آهنگ سیه روزی
دلت کشتم اگر روزی بدان گریان نخواهم شد
مرا گفتی و می خواندی ، یکی خسته یکی عاشق
شگفتا ، بیش از این خواهی بدان خوارت نخواهم شد
چو کوه بودم اگر در دل به فولادی شبیه بودم
اگر دیدم تو را روزی بدان دریا نخواهم شد
مرا خاک بر زمین کردی و من خاکت نمی افتم
تو گر راهی نیابی من بدان سنگی نخواهم شد
بلندی و نجابت در دلی دیگر همی جویم
تو از دل هم بریدی و منم یارت نخواهم شد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/10ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

« اين مضحک نيست که خوشبختي آدم در اين باشد که ادم اسم خودش را روي تنه ي درخت بکند؟ آيا اين آدم خيلي خودخواه نيست، و آن آدمهاي ديگر آدم هاي شريف تر و نجيب تري نيستند که ميگذارند بپوسند بي آنکه در يک تار مو، حتي يک تار مو، باقيمانده باشند .»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/06ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

مرد تنها

"به نام تك نوازنده تار محبت "

 

از آن روزي كه پا به عرصه جهان گذاستم هر روز با لطفآنكه مرا به اين كره خاكي آورده چشم باز كردمو هر شب تاريكيهاي ها را با اميد به او به روز روشنتري سپري كردم . در اين گذر روز و شب يك روز در آسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق را احساس كردم اما همه چيز تمام شد شايد براي هميشه,  هنوز باور ندارم .هنوز هيچ چيز را باور ندارم شايد ديگر هيچگاه نتوانم خبر رسان قاصدكهايت باشم . در حالي كه برايت آخرين كلمات را كه خبر از حال كنوني ام مي دهند به رشته تحرير در مي آورم فرسنگها از تو دور هستم . روزي كه با من ودا كردي به خاطر بسپار .روزي كه رفتي تا براي هميشه فراموشم كني .

 " هيچگاه از ياد مبر "

خواستم با تو باشم ... تو نخواستي .

خواستم مؤنس و يارت باشم ... تو نخواستي .

خواستم براي هميشه در كنارت باشم ... تو نخواستي .

خواستم همگام و همنفس روزهاي تنها يت باشم ... تو نخواستي .

خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم ... تو نخواستي .

خواستم قلبم را به يادگار تقديم كنم باز تو نخواستي .

نخواستي ...               نخواستي ...                         هيچ كدام را نخواستي .

آرزو داشتم به تمام آرزوهايم دست پيدا كنم افسوس كه فاصله بين شادي و غم به اندازه يك قدو است " افسوس و صد افسوس " .

اما با همه اين احوال اميدوارم به آينده به آينده اي كه شايد روشن باشد و مي انديشم كه بي دليل نامم را مرد تنها نهاده اند .

دلم مي خواهد از ديار كهنه و غم كوچ كنم و عشقت را تا ابد در نهان خانه دل جاويدان نگه دارم .

اميدوارم هميشه همسفر لايقي در سفر زندگي همراه داشته باشي .

اين چند خط فقط به خاطر سبك كردن دلم و گفتن حقايق زندگي ام بود.خوشبختي تو آرزوي من است

مانند روز برايم روشن است كه روزي مقابلت قرار مي گيرم اما اميدوارم هيچ گاه نادم و پشيمان نبينمت .

خداحافظ براي تو چه آسان بود

                                    ولي براي من سر آغاز پريشاني بود

كسي كه بعد خدا براي هميشه تو را مي پرستد .

آرزومند خوشبختيت .

مرد تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/04ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

چندتا حکایت واقعا زیبا

حكايتي از مرحوم قاضي  و روح الله ...

حضرت آيت الله ناصري دولت آباي مي فرمود : استاد ما مرحوم آيت الله حاج شيخ عباس قوچاني   وصي مرحوم آيت الله آقا سيد علي قاضي مي فرمود : در نجف اشرف با مرحمو قاضيجلساتي داشتيم و غالبا افراد با هماهنگي وارد جلسه مي شدند و همديگر را هم مي شناختيم . در جلسه ناگهان ديديم سيد جواني وارد شدند ، مرحوم قاضي بحث را قطع كردند و احترام زيادي به اين سيد جوان نمودند وخطاب به او فرموند : آقا سيد روح الله ! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد ، بايد مقاومت كرد ، بايد با جهل مبارزه كرد . اين در حالي بود كه هنوز زمزمه اي از انقلاب امام نبود . مرحوم قوچاني فرموده بودند كه ما خيلي آن روز تعجب كرديم ، ولي بعد از سالهاي زياد و پس از انقلاب فهميديم كه مرحوم قاضي آروز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام اداي احترام كرد .

ضمنا حضرت امام نيز بسيار از ايشان با تجليل نام مي بردند و مي فرمودند : قاضي كوهي بود از عظمت و مقام توحيد .

حكايت گنجشك كور

حضرت آيت الله ناري دولت آبادي مي فرمودند : مرحمو حاج آقا معين شيرازي  فرموده بودند : يك كشاورز براي ايشان تعريف كرده بود :

زماني كه كار كشاورزيمان تمام شد گندمها را پهن كرده بوديم تا هر كس سهم خودش را ببرد در همين موقع كه مشغول استراحت بوديم ، يك زنبور آمد و يك دانه گندم را برد ، دوباره آمد و يك دانه ديگر را برد و چندين بار اين كار را تكرار شد ، تا اينكه ما كنجكاو شديم ببينيم اين زنبور گندمها را كجا مي برد ( با توجه به اين مطلب كه زنبور به گل و شيريني علاقه دارد و نه به گندم ) خلاصه دنبال  زنبور رفتيم ، ديديم زنبور گندمها را كنار يك ديوار خرابي كه در آن گنجشك نابينا است مي بردو گنجشك با شنيدن صداي زنبور ، دهانش را باز مي كند و زنبور هم گندم را دهان او مي گذارد .

جناب حجه السلام و المسلمين مرحوم حاج شيخ ميرزا حسين جمالي مي فرمودند : در ايم جواني به همراه چند نفر از دوستان به كوهنوردي رفته بوديم وقتي كه خواستيم كتري آب جوش را برداشته و چاي درست كنم ، دستم به سنگ زير كتري خورد مثل يخ سرد بود ولي سنگهاي ديگر خيلي داغ بودند ، تعجب كردم! ساير رفقا را صدا زدم . جمع شدند و سنگ را ديدند لذا سنگ را شكستيم وقتي سنگ شكافته شد مشاهد كرديم يك "كرمي" در ميان اين سنگ با مقدار كمي خاك زندگي مي كند وبه اين وسيله ، خدايي كه كرم ميان سنگ در آتش غافل نيست آيا از ما غافل است و روزي ما را نمي دهد ؟ هيهات !

به اعماق دريا و در بطن سنگ          دهد روزي كرم بي درنگ

رساننده رزق گنجشك كور           پديد آورد ظلمت و نار و نور

حكايت كوري كه آيات قر آن را نشان مي داد

حضرت آيت الله العظمي بهجت فرموده بودند : در زمان جواني ما مرد نابينا بود كه قرآن را باز مي كرد و هرآيه اي كه خواستند نشان مي داد و انگشت خود را كنار آيه مورد نظر مي داد ، من در زمان جواني روزي خواستم با اوشوخي كرده باشم و سر به سر او گذارده باشم . گفتم : فلان ايه كجاست ؟ قرآن را باز كرد و انگشت خود را روي آيه گذاشت ! من گفتم : نه اینطور نیست ، اينجا آيه ديگري است . به من گفت : مگر كوري ؟ نمي بيني ؟!

حكايتي از با يزيد بسطامي

نقل كرده است كه روزي سيبي سرخ گرفته بودم و در وي مي نگريستم و گفتم : سيبي لطيف است . در سرش ندا آمد كه " اي بايزيد ! شرم نداري كه نام ما بر ميوه مي نهي؟ " چهل روز نام حق- تعالي- بر دل وي فراموش گردید . گفت : سوگند خوردم كه تا زنده هستم ميوه بسطام نخورم .

  

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  |