تبليغاتX
من مرد تنهای شبم

من مرد تنهای شبم

"بچگي"
ديواراي كاه گلي خاطرات بچگي
توپاي پلاستيكي دمپايي بي دمپايي
پابرهنه مي دوي پي توپ دو لايي

مدرسه ابتدائي جريمه هاي الكي
دوستاي ساعتي اشكاي دروغكي
كلاس و بازي گوشي دروغ هاي راستكي
علوم و حساب و فارسي عجب درساي مشكلي

بچگي اي بچگي هيف شد كه زود تموم شدي
مث باد امدي و مث خواب زود پريدي
+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

پریا

"پريا"

 

چه آروم و زيبا

مث پريا

 

خوابيدي عزيزم

لا لا ي لا لا

 

خواب خوب ببيني

ديگه غم نبيني

 

پيش مرگت بشم من

عزيز بابا

 

شب وقتي بيداري

ماه توي خوابه

 

آخه روش نمي شه

بيادش بالا

 

 

اي گل بابا                            مرواريد دريا

ماه آسمونا                               لا لا ي لا لا

 

 

قول بده فردا

مث آفتاب

 

زود پاشي از خواب

ولا مي ميره بابا

 

فداي نگات شم

قربون دستات شم

 

اينقده زيباي

بيتاي بابا

 

 

اي هستي بابا                         پنجه آفتاب

تو شكل مهتاب                       لا لا ي لا لا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 6:29 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

شعر مرگ

شعر مرگ""

 

شعر مرگ را مي سرايم

دنيا را ز دلم مي زدايم

به سفر مي روم   تك و تنها

دل پر خونم را مي زنم به دريا

پشت پا به هر چه بودست

زده ام من

قيد هر چه خوب و بد هست

زده ام من

چشم هايم را بسته ام

چون كه او خواسته است

هر جا كه روم بهترين است برايم

چون كه او خواسته است

 

 

اشك نريزيد كه جايم بهتر شده است

از غم و غصه رهيدم      حالم بهتر شده است

اما شما تصلاي دل مادرم باشيد

با يك حمد هميشه به يادم باشيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/10ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

"پرنده"

"پرنده"

پرنده... پرنده...
چرا تو فصل سرما
تو اون ههواي برفي
امدي تو قلب من خونه كردي
بعد از اون كه آسمون آبي شد
روزا گرم شد
شبا مهتابي شد
از اين خونه تو رفتي كه رفتي
نگو تقصير من نيست
كه خودت تو قلب من پا گذاشتي
نگو به من ربطي نداره
كه خودت تو قلبمن خودت و جا كردي
چرا رفتي بگو
مگه اينجا بد بود
مگه سرما مي زدت
مگه گرماش كم بود
اره زياد قشنگ نبود
من چكاركنم
كلبه درويشي ما همين بود
وقتيكه رفتي چرا
پرات و نبري
چرا عطر قشنگ تنت و
از تو قلبم نبردي
با اين همه نشوني
مي خواي تو رو ز ياد ببرم
به خدا كه ... نمي تونم ... نمي تونم ... .
من از فصل زمستون هميشه
بدم ميو مد به خدا
ولي از وقتي كه رفتي شدم عاشق
فصل زمستون
به خدا
همشه آرزومه بشه فصل زمستون
بياي دوباره تو قلبم
به بهونه سرماي بيرون

تموم پرات و زدم به ديوار قلبم
تموم حرفات و نوشتم توي دفتر قشنگ قلبم

تو كه از اول نمي خواستي پيش من بموني
چرا پس روز اول
روي قلبم پا گذاشتي

پرنده, پرنده,
دلم به تنهاي من مي خنده
بيا بگو
يه روز واسه من بودي تو
شايد ديگه به حال من نخنده
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  |