تبليغاتX
من مرد تنهای شبم

من مرد تنهای شبم

"همسفر"

"همسفر"

از تو دلم گرفت چرا تنها مي ري سفر
مي گن كه خوش نمي گذره سفر بدونه همسفر

رهااي رهااي حرف آخرت بود كه زدي
ندونستي با رفتنت به قفس زندگيم يه قفل زدي

دلم گرفت از اون حرفت كه بايد برم
كشتي منو روزي كه گفتي ديگه مسافرم

من ديگه يه جسدم كه نشسته كنج تنهائي
مثل يك شاپركي كه سوزن شده تو قابي

رفتي چرا نامه دادي كه ديگه بر نمي گردي
مي زاشتي مي موندم به اميد روزي كه بر گردي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

"جاده" "جاده ... اگه تو نبودي اون العان اينجا بود سرمو مي زاشتم رو پا هاش برام مي گفت : يكي بود يكي نبود " "جاده... اگه تو نبودي فكر رفتن به سرش نمي زد منو تنها نمي زاشت آرزو ها مو آتيش نمي زد" "جاده... اگه تو نبودي هيچ وقت گريم نمي گرفت با اون شاد بودم هميشه دلم بهونه نمي گرفت " "جاده ... نفرينت كردم ابدي من آخه گرفتي كسي رو كه يه عمر از خدا مي خواستم من " "جاده... منكه حلالت نمي كنم تازه واسه ويرونيت هر كاري بتونم مي كنم " "جاده ... لعنت به تو راه رفتن و تو نشونش دادي به خدا هنوز با هش درد دل نكرده بودم چرا ازم گرفتي و نامه آخرش و به من دادي " "جاده ... اشكم مو در آوردي آخه چرا اون و ازم گرفتي من به تو كه كاري نكرده بودم پس اين طلافي چه كاري بود تو كردي "
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

"مه من"

"مه من"

يك عمر عشقم را در دل نهان كردم و هيچكس خبرش نسيت
آن هيچ عمري تنهائيم را ديدن و گفتن كه تنهايت از چيست ؟
اي واي بر من كه نتوانستم عمري
بگويم دلم از براي كيست ؟
اي واي از آن ترسم كه مرگم برسد و نگفته باشم مه رخ من كيست
حال تنهااي من هيچ
مي سوزم و مي سازم
آخر آن مه من گفتست
نمره تو از عشق صفر تمام از بيست
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

"مي رسد ناجي"

انقدر طاعت كنم من تا ابد
تا بگويد او بس است از اين به بعد

انقدر اين كمرم را من كنم تا
تا خود او گويد اي بنده ي من سوي من بيا

انقدر اشك بريزم من به در گاهش
انقدر ناله كنم من بر سر كويش

انقدر از درد دل گويم برايش من
كه او گويد با اين همه درد چگونه اي بنده ي من؟

من كه مهربان و رحيم و عاشق بنده ام
من كه دادم هر چه خواهد بنده ام

تو چگونه دور ماندي از رحمتم
حتما دروغ مي گي نديدي رحمتم

اول بگو كين گريه ات از براي چيست ؟
اين همه ناله كه مي كني براي چيست ؟
تا بگويم من چرا اين كرده ام؟
اينگونه تو را غرق غم و درد كرده ام؟

من بگويم گريه هايم از براي مال و دنيا نيست
از براي زور و زر حتي براي هواي نفس هم نيست

من بگويم ناله هايم از دل است
گوش نكنيد چون اين دلم ديوانه است

از زمين و آسمان اين دل مي نالد و مي گريد
تا كه شايد همدمش را از زمانه باز گيرد

از غمم گويم كه بي ذهنيست مرا
از دردم بگويم كه تنهايست مرا

هر قطره ي اشكم فرياديست از دلم
رنگ خون است مي بينم چون كه خون است دلم

حال خدا گويد كه بي طاقت شدي تو
نه صبري نه قراريبي امان شدي تو

دنيا دو روز است و تا فردا فرجي
صبر كن .... براي غم ديده ها مي رسد ناجي
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  |