تبليغاتX
من مرد تنهای شبم

من مرد تنهای شبم

 

مرد تنها

خیابان سنگی

 

ترافيك سنگيني خيابان را تا چندين كيلومتر بسته بود و فقط موتور سوارها مي توانستن از لا به لاي ترافيك ماشينها بگذرند .

عصر بود ساعت دور و بر هفت , هفت و نيم چون خورشيد هم داشت از پشت كوه به اول خيابان نگاه مي كرد .

جمعيت زيادي وسط خيابان جمع شده بودن مثل اينكه يه جا معركه مي گيرن يه دايره بزرگي آدم بود . ازدحام جمعيتثانيه به ثانيه زيادتر مي شد و ترفيك سنگين تر .

حرفهاي مردي كه دور هم جمع شده بودن  حكايت بر اين داشت كه يه پسر تصادف كرده جوري كه يه بچه هم مي تونست تشخيست بده كه اون پسر مرده .

صداي بوق ماشين ها از يك طرف صداي آژير ماشين پليس و آمبولانس از طرف ديگر با داد و غال مردم دست به دست هم داده بودن و صحنه اي مثل قيامت درست كرده بود ...

" تنها چند ساعت قبل همان روز ... "

 ساعت هفت بود چون گوينده اخبار راديو بعد از سلام كردن گفت . اما خبري از صبحانه و چاي و پنير و نان نبود ولي با يه خورده توجه مي شود ديد كه يه پسر گوشه اتاق پتو رو سر پاهاش انداخته و زانوهاش و تو بقل گرفته بود و سرش و رو زانوهاش انداخته يا همان چماته كرده بود .

يه دفعه زنگ تلفن بلند مي شه پسر هيچ عكس و العملي از خودش نشون نمي ده . دومين زنگ پسر رو به فكر فرو مي برد نكنه كه خودش باشه . سومين زنگ گفت نه ماههاست كه من اون و نديدم اونم منو فراموش كرده  . چهارمين زنگ زده شد و انگار كسي پسر و از ريشه تنهائي بيرون مي كشه و به طرف تلفن مي بره .

در همين حال پنجمين زنگ زده شد ...

گوشي رو بر مي دره ملي باور نمي كنه صداش مثل بيد مي لرزيد با همون صدا گفت : بيتا ... بيتا ... تو هستي ... تو رو به خدا بگو كه بيتاي مني ... بگو

ديگه حرف نمي زد انگار به قول خودش بيتاش از اون طرف گوشي حرف مي زد بعد از چند دقيقه ... .

آخراي حرفشون بود كه گفت : كجا ... خيابان سنگي ... پس چرا نمي ياي پرك سر خيابان زير اون بيد مجنون ... .

چند لحظه سكوت ... .

بعد سر گفت : باشه ... باشه هر كجا كه تو بگي ... اصلا سر كره مريخ خوبه ساعت چند ... .

باز هم سكوت ... .

پسر گفت : عالي ساعت 4 كنار همون دكه روزنامه فروشي راستي دير نكني ... ؟ به اميد ديدار ... قربانت ... نه نه خداحافظی نمي کنم مي ترسم كه تو رو  نبینم پس به امید ديدار  ......... .

از همون لحظه كه گوشي تلفن رو گذاشت تو بقل دستگاه بلند شد و رفت سراغ لباساش . هر چي تو کمد و کشو داشت بيرون ريخت و دونه دونه هر كدام رو با يكي ديگه مي پوشيد كه به قول خودش " ست بشه " .

تو همين گير و داد بود كه ساعت يازده بار نواخت ... .

دست و پاهش و گم كرده بود رفت سراغ آشپزخانه تا چيزي واسه نهار درست كنه . پنج تا تخم مرغ شكست تا دو تاش تو ظرف افتاد .

تازه موقع خوردننصف نيم رو سوخته بود .

ساعت دو بعد ظهر بود كه پسر بند كفشاش و مي بستچون با خودش قرار گذاشته بود با يه دست گل سر قرار برهپس زود از خونه بيرون آمده بودكه گل خريدن هيچ وقفه اي براي رسيدن سر قرار ايجاد نكنه .

 پس داخل يك گلفروشي شد و يه دست گل پر مريم و رز خريد و بيرون امد .

سر خيابان رفت تا سوار تاكسي بشه واسه اولي كه دست تكون داد و ايستاد و سوار شد . چون به راننده گفته بود در بست ...

سر قرار كه رسيد ساعت 3:30 بود دل هواه عجيبي داشت كه نكنه نياد نكنه دروغ باشه نكنه خيال كردم ... . به هر حال هر پنج دقيقه يك بار ساعتش و نگاه مي كرد .

انگار قرار نبود هيچ وقت ساعت چهار بشهاين چند دقيقه مثل سال مي گذشت.

... العان ساعت چهار و ربع بود ولي خبر از بيتا نبود .

ديگه خسته شده بود نمي تونست يه جا وايسه رفت كه خودش به بيتا تلفن بزنه .كنار كيوسك تلفن رفت ولي از اونجا يه چشمش به دكه روزنامه بود و يه چشمش به كيوسك تلفن ... .

حال ديگه نوبتش شده بود رفت داخل كيوسك گوشي رو برداشت كارت رو زد وليموقع شماره گرفتن يادش افتاد كه بيتا اصلا به او شماره نداده چون خد بيتا به اون تلفن زده بود وهر قتم ازششماره مي خواست مي گفت مي تره و يه جوري هم تفره مي رفت .

گوشي رو سر جاش گذاشت و آمد بيرون رفت طرف دكه ديديه نفراونجا ايستاده يه دختر بود .

واي خداي من ... !

دلش هري ريخت زمين .

اشك تو چشاشجم شده بود رفت نزديك دختره ...

پشتش ايستاد و گفت : "بيتا" دختر برگشت و انگار آب سردي روي سر اون ريختن چون او بيتا نبود .

باز اشكاش سرازير شد و بدنه حرف رفت كنار دكه ايستاد .

يه دفعه صدا يكي بلند شد كه :به به آقا هومن چه عجب شارو ما ديدم مي دوني چند وقته گم و گور شدي .

اره اسم پسره همون هومن بود  كه منتظر بيتا بود ... .

صدا گفت : منتظر كسي هستي .

هومن گفت : آره

صدا گفت : حتما بيتاي خيالاته آره .

يه دفعه جلو ي چشماي هومن سياهي رفت ويك سيلي زد تو گوشش و گفت : بيتا حقيقت شما هيچ وقت نخواستيد اونو باور كنيد

صدا گفت : ديونه ... احمق ... پسرك خنگ ... نگاري چل شده .

ازهومن جداشد .

هومن به ساعتش نگاه كرد ساعت 5 بعدظهر بود پاهاش ديگه رمق نداشت . با اون كت و شلوار سفيدش رفت تو جوب كه آب نداشت نشست تا منتظر بمونه چون به خودش گفته بود تا اون و نبينه از اونجا تكون نخوره .

باز ساعتش رو نگاه كرد ساعت 6:30 شده بود توي جوب پر شده بود از گلاي مريم و رز پرپر شده .

ديگه توي دسته گل چيزي جز خزه و برگ سبز ديده نمي شد .

با صداي بوق يه ماشين سرش و بلند كرد .

يه ماشين بود كه توش يه پسره واسه يه دختره كه ايستاده بود سر خيابون بوق ميزد .

دختر هم با ناز داش سوار مي شد .

ماشين حركت كرد وقتي از جلوي چشماش گذشت اون ور خيابون نه ... نه... !

باور نمي كرد بلند شد دست گل خالي از گل رو عاقبت تو جوب انداخت و از جوب بيرون اومد و با صداي بلند فرياد زد : بيتا ... بيتا ... .

بيتا هم از اون ور خيابون واسش دست تكون  مي داد و مي گفت : وايسا اومدم ... .

هومن ديگه طاقت نداشت بيتا هم ديگه به وسط خيابون رسيده بوديه دفع هومن دويد كه بيتاي زندگيش برسه كه صداي ترمز ماشينها و بوق شون بلند شد و ...

هومن رو تو هوا انداخت و بعد روي كاپوت ماشين افتاد و آهسته آهسته جوري كه خط خونش سر كاپوت بمونه نقش زمين شد .

خيابون بند اومد مردم جمع شدن يه مَرده هي داد ميزد به خداش خودش پريد جلوي ماشين انگار مي خواست خودكشي كنه . يه مرد ديگه مي گفت : اخه نامرد چرا اينقدر با سرعت ميري كه جونه مردم رو بكشي .

خيابون به اون بزرگي بند اومده بود ديگه نه ماشين مي ومد نه مي رفت فقط يه ماشين آمبولانس و با يه ماشين پليس هي با بلندگو مي گفت : برين كنار ... لطفا راه رو باز كنيد.

به هر زوري كه شد به قول خودشون به صحنه حادثه رسوندن .

پليس راننده رو به گوشه اي كشيد و شروع كرد به سؤال پرسيدن  كه يه دفع صاحب دكة روزنامه فروشي امد و گفت :

«سرهنگ اين پسره سه, چهار ساعته كه اينجا منتظره انگاري با كسي قرار داشت . قبل از تصادف هم صدا شو مي شنيده  كه داد مي زد بيتا ... بيتا انگار واسه همين دويد وسط خيابون ... .»

يه دفعه راننده با صداي بلند گفت :« به خدا اصلا كسي وسط خيابون نبود به خدا نبود ... بيتا چيه آقا بيتا چيه  سرهنگ دروغه بابا . اصلا اين پسره ديونه بود  . جناب سرهنگ به جون مادرم هيچكي نبود .»

بعد راننده ساكت شد و دستي تو موهاش كشيد  وبرگشت طرف ماشين يه دفعه فروشنده روزنامه گفت : « جناب سرهنگ اين آقا راست مي گه هيچكي نه وسط خيابون بود نه اون ور خيابون همين جوري پسر ه پريد وسط خيابون انگار خيالاتي يا ديونه يا يه چيزي تواين مايع ها شده بود ... .»                  

ولي صداي بوق ماشين ها از يك طرف و صداي آژير آمبولانس . ماشين پليس  از طرف ديگه  و داد و غال مردم دست به دست  هم داده بودن و صحنه اي مثل قيامت درست كرده بودن ... .

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

مرد تنها
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 


سیلاب غم بر من روان است دوروزدنیاچه سخت می گذرد
هردم ز زندگـــی به بیهودگی گذشت وای که من چقدر تنهایم
گویی که اطراف مردمی ز جنـس سنگ با من ندارد کسی سرسودایی
دلدار من ز من فراری است آخر چرا ز من همه فراریند
به من کس دل نمی دهد یار نمیشود وایم که ازهمه عالم بریده م
ازاین همه دیار بگذشته ام وآدم بدیده م اخرچرایاری نگرفته م
بدین همه مردمان تنها به زندگیم ادامه دهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  |