نامه اي به تنهاتر از من
"به نام تك نوازنده تار محبت "
از آن روزي كه پا به عرصه جهان گذاستم هر روز با لطفآنكه مرا به اين كره خاكي آورده چشم باز كردمو هر شب تاريكيهاي ها را با اميد به او به روز روشنتري سپري كردم . در اين گذر روز و شب يك روز در آسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق را احساس كردم اما همه چيز تمام شد شايد براي هميشه, هنوز باور ندارم .هنوز هيچ چيز را باور ندارم شايد ديگر هيچگاه نتوانم خبر رسان قاصدكهايت باشم . در حالي كه برايت آخرين كلمات را كه خبر از حال كنوني ام مي دهند به رشته تحرير در مي آورم فرسنگها از تو دور هستم . روزي كه با من ودا كردي به خاطر بسپار .روزي كه رفتي تا براي هميشه فراموشم كني .
" هيچگاه از ياد مبر "
خواستم با تو باشم ... تو نخواستي .
خواستم مؤنس و يارت باشم ... تو نخواستي .
خواستم براي هميشه در كنارت باشم ... تو نخواستي .
خواستم همگام و همنفس روزهاي تنها يت باشم ... تو نخواستي .
خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم ... تو نخواستي .
خواستم قلبم را به يادگار تقديم كنم باز تو نخواستي .
نخواستي ... نخواستي ... هيچ كدام را نخواستي .
آرزو داشتم به تمام آرزوهايم دست پيدا كنم افسوس كه فاصله بين شادي و غم به اندازه يك قدو است " افسوس و صد افسوس " .
اما با همه اين احوال اميدوارم به آينده به آينده اي كه شايد روشن باشد و مي انديشم كه بي دليل نامم را مرد تنها نهاده اند .
دلم مي خواهد از ديار كهنه و غم كوچ كنم و عشقت را تا ابد در نهان خانه دل جاويدان نگه دارم .
اميدوارم هميشه همسفر لايقي در سفر زندگي همراه داشته باشي .
اين چند خط فقط به خاطر سبك كردن دلم و گفتن حقايق زندگي ام بود.خوشبختي تو آرزوي من است
مانند روز برايم روشن است كه روزي مقابلت قرار مي گيرم اما اميدوارم هيچ گاه نادم و پشيمان نبينمت .
خداحافظ براي تو چه آسان بود
ولي براي من سر آغاز پريشاني بود
كسي كه بعد خدا براي هميشه تو را مي پرستد .
آرزومند خوشبختيت .
مرد تنها
از آن روزي كه پا به عرصه جهان گذاستم هر روز با لطفآنكه مرا به اين كره خاكي آورده چشم باز كردمو هر شب تاريكيهاي ها را با اميد به او به روز روشنتري سپري كردم . در اين گذر روز و شب يك روز در آسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق را احساس كردم اما همه چيز تمام شد شايد براي هميشه, هنوز باور ندارم .هنوز هيچ چيز را باور ندارم شايد ديگر هيچگاه نتوانم خبر رسان قاصدكهايت باشم . در حالي كه برايت آخرين كلمات را كه خبر از حال كنوني ام مي دهند به رشته تحرير در مي آورم فرسنگها از تو دور هستم . روزي كه با من ودا كردي به خاطر بسپار .روزي كه رفتي تا براي هميشه فراموشم كني .
" هيچگاه از ياد مبر "
خواستم با تو باشم ... تو نخواستي .
خواستم مؤنس و يارت باشم ... تو نخواستي .
خواستم براي هميشه در كنارت باشم ... تو نخواستي .
خواستم همگام و همنفس روزهاي تنها يت باشم ... تو نخواستي .
خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم ... تو نخواستي .
خواستم قلبم را به يادگار تقديم كنم باز تو نخواستي .
نخواستي ... نخواستي ... هيچ كدام را نخواستي .
آرزو داشتم به تمام آرزوهايم دست پيدا كنم افسوس كه فاصله بين شادي و غم به اندازه يك قدو است " افسوس و صد افسوس " .
اما با همه اين احوال اميدوارم به آينده به آينده اي كه شايد روشن باشد و مي انديشم كه بي دليل نامم را مرد تنها نهاده اند .
دلم مي خواهد از ديار كهنه و غم كوچ كنم و عشقت را تا ابد در نهان خانه دل جاويدان نگه دارم .
اميدوارم هميشه همسفر لايقي در سفر زندگي همراه داشته باشي .
اين چند خط فقط به خاطر سبك كردن دلم و گفتن حقايق زندگي ام بود.خوشبختي تو آرزوي من است
مانند روز برايم روشن است كه روزي مقابلت قرار مي گيرم اما اميدوارم هيچ گاه نادم و پشيمان نبينمت .
خداحافظ براي تو چه آسان بود
ولي براي من سر آغاز پريشاني بود
كسي كه بعد خدا براي هميشه تو را مي پرستد .
آرزومند خوشبختيت .
مرد تنها
