"شعر مرگ"
شعر مرگ را مي سرايم
دنيا را ز دلم مي زدايم
به سفر مي روم تك و تنها
دل پر خونم را مي زنم به دريا
پشت پا به هر چه بودست
زده ام من
قيد هر چه خوب و بد هست
زده ام من
چشم هايم را بسته ام
چون كه او خواسته است
هر جا كه روم بهترين است برايم
چون كه او خواسته است
اشك نريزيد كه جايم بهتر شده است
از غم و غصه رهيدم حالم بهتر شده است
اما شما تصلاي دل مادرم باشيد
با يك حمد هميشه به يادم باشيد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/14ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط مرد تنها
|
"حقايق"
غروب اگر چه در اينجا پايان است
اما در جائي ديگر از اين دنيا
شروعي براي دوباره شدن است
خورشيد هميشه زنده است
و ما ايم كه او را مي كشيم
و دوباره
با التماس زنده اش مي كنيم
..... و مرگ
كليدي براي رهااي از اين همه غصه و غم است .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/07ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مرد تنها
|
"الا"
الا يا ايهي ساقي شده اشك از چشم جاري
از او چيزي نماندست جا بجز يك خاطره باقي
الا يا ايهي ساقي جز ميكده ات نيست جائي
قدح را پر ز باده كن بده جام مي باقي
مرا مست كن زاين دنيا تا كه نبينم جاي او خالي
قدح را پر ز باده كن مرا با مي بكن رازي
مطرب در ميكده با باده عشق است
گريه در كعبه دل با ناله عشق است
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/01ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مرد تنها
|