افسانه اي كه حقيقت دارد...
"به نام پديدار كننده فرداها"
در كتابي با جلد پاره كه صفحه هاي نا منظمي داشت خواندم كه پيرمردي وجود دارد در اين دنيا كه اهل نيستان غريبي است .
او در خانه اي زيبا كه استقامتش برابر ايمان مردم است زندگي مي كرد .
اين خانه با ديوارهاي كاه گلي , درهاي چوبي , پنجرهاي كه پلاستيك جاي شيشه دارد وحوزي كه هميشه رويش برگهاي خزان ديده است و درختاني كه سربه آسمان بر اوردن تا خود را دور از اين محيط غم كنند .
اين خانه تنها يك اتاق سالم دارد كهآن هم پيرمرد در آن صبح را به شب مي دوزد وشب را از صبح جدا مي كند .
صندلي چوبي جلوي پنجره نشانه اميد آمدن فردي است و اشك خشك نشده روي گونه پيره مرد نشانه از حرفي است كه قبلا شنيده است :
} چه حرفي و چرا و در كجا و... نمي دانم{
مو هاي بلندش كه مثل پشمك سفيد روي سرش رويده و ريش روي صورتش مانند آبشار از بالا رو به پايين سرازير شده است .
عصاي چوبي آنكه تنها شانه اي است كه مي تواند بدون التماس سرش را روي آن بگزارد و هر چقدر كه بخواهد بنالد و گريه كند .
در كتاب خواندم كه پيرمرد از جواني در انجا زندگي مي كرد و تا حالا نه كسي داخل شده و نه خارج .
اينها هم حرفهاي است كه پسر بچه اي به بهانه توپ وارد ان جا شده و بعد از بيرون آمدنش چند روزي بي هوش و بعد ديوانه شد .
صفحه بعدي كتاب نوشته بود پيرمرد كنارشقفسي دارد كه در آن هميشه در ان باز است و هميشهپر قناريست . نوشته بود كه پيرمرد تنها به بيرون پنجره نگاه ميكند به آنجاي كه در چوبي قرار دارد .
نا گهان به فكر فرو رفتم كه شايد پيرمرد از پشت پنجره به مشاجره درختان به دعواي چمنها به در هميشه بسته و يا به رقص برگها روي آب حوض و شايد گريه ي ماهي ها نگاه مي كند .
شايد هم به راه رفتن ابرها به شبنم گلهاي آسماني به پرهاي كنده شده فرشتگان .
} نمي دانم {
اما به هر چه مي نگرد با مفهوم مي نگردچون نگاه كردن را براي خود معنا كرده بود .
در كتاب خواندم كه ناگاه صداي در آمد انگار طلسم در شكسته شده بود .
پيرمرد كه سالها روي صندلي نشسته بود ناگهان بر خواست و عصاي خويش را در دست گرفت به طرف در رفت و با عصا در را باز كرد و صداي كبوتراني كه كنار در لانه كرده بودن در آمد از اتاق به راه رو رفت هنوز كبورتن در آن فضا پرواز مي كردن به دري رسيد كه قامتش چندين برابر پيرمرد بود . با عصا كه به در زد در از جا درآمد وبه داخا حياط افتاد انگار فقط سالها انجا قرار داشت تا يكي به او ضربه اي وارد كنداز پله ها اي كه از تعداد انگشتان پيرمرد زيادتر نبود پائين رفت به گونه اي كه دستانش را جا قدمهايش مي گذاشت و يا شايد برگهاي روي پلهرا با دستان سفيدش جارو مي كرد انگار به او الهام شده بود كه قرار است كسي به او چيزي بدهد يا بگويد ... .
ديگر به حياط رسيده بود كه دنيايش در آن خلاصه مي شد روي زمين مانند برف برگ ريخته بود پاروي هر كدام از آنها كه مي گذاشت به ياد گذشته خود مي افتاد و آن دوران مي رفت .
چند قدم به حوض نماند بود كه باد ولگرد تمام برگهاي حوض را دزديد و برد .
موهاي پيرمرد او را در آن لحظه مانند فرشته ... نمي دانم شايد رئيس قبيله يا نه عارف زيبا رو در آورده بود .
ماهي را داخل آب ديگر مي ديد انگار در آب ميرقصيد و منتظر شاباش است .
حوض را طي كرد دوباره به راهي رسيد به اندازه همان راه كه آمده بود . پاكه در آن راه گذاشت درختان براي آن مانند تازه داماد ها شادي مي كردن و برسر و روي او برگ و گل و كاغذ رنگي مي ريختن .
بر سر پله هاي آخر حياط يا باغ زندگيش رسيد پاي چپ خود را كه پائين گذاشت عصايش شكست انگار ديگر عصا طاقت ديدن چنين صحنه اي را نداشت .
از پله هاي سنگي به پائين افتادبي هوش شده بود باز صداي در آمد انگار آب سردي به روي او ريخته باشن از جاي خود بلند شد بدونه عصا ولي با دست بر درختان مي گرفت و مي رفت تا به در برسد .
دست خود را به چار چوبه در گرفت و در را با هر چه سختي و التماس بود باز كرد .
پسري را ديد كه چند سال پيش به داخل خانه او آمده بود بله همان پسر ديوانه بود نامهاي داشت براي پيرمرد , پيرمرد نامه را گرفت و در رابست طوري كه تا ابد باز نشود .
نامه را نگاه كرد ولي چشمهايش نمي ديد به ياد عينكش افتاد كه داخل جيبش مانده استدستش را داخل جيبش كرد و عينك شكسته اش را بيرون آورد و جلوي چشمهايش گرفت حرفها را بريده و شكسته مي ديد.
روي پاكت نوشته بود : "تقديم به تنها عشقم"
تا آن را خواند چشمهايش پر اشك شد و ديگر حتي با عينك هم نمي توانست بخواند .
با دستاني كه مانند ساقه هاي درختان تكان مي خورد پاكت را باز كرد و نامه رابيرون آورد. اشكهايش را پاك كرد و باز دوباره عينكش را جلوي چشمانش گرفت و شروع به خواندن كرد :
سلامي به زيبائي گلهاي مريم
در انتظار ديدنت شبهايم را مي سوزانم ... درها را باز مي گزارم ... و افسانه ها را با ور نمي كردم
حال كه نامه را مي خواني من در سفر به آنجائي هستم كه آمدهام وبه آنجا اي كه تو هم خواهي آمد .
"پس مي سپارمت به خداي عشقمان"
ناگهان دنيا به گردش در آمد و پیرمرد در جاي خودش ساكن ماندن درختان به ول وله و شيون , گریه افتادن . درختان مانند مادران جوان مرده تکان مي خوردن و روي سر پیرمرد خاك عزا مي ریختن دیگر از کاغذ های رنگي و گلها خبري نبود . پيرمرد در همان لحظه به زمين خورد در آن موقع باد مانند گور كن برگهاي خزان ديده را روي پيرمرد مي ريخت .
آسمان وقتي به گريه افتاد ... درختان هم گريه كردن ... چمنها هم گريه مي كردن ... گلها هم گريه كردن درسوگ پيرمرد .
درآنموقه جرقه اي در مغزم گذشت كه او همان مجنون است كه در انتظار ليلي نشسته بود و منتظر بود .
نمي دانم ... به خدا نمي دانم چرا انتظامي مجنون را افسانه كرد و چرا در افسانه اش او را تمام شده حساب كرد .
چرا نگفت شايد مجنون زنده باشد شايد ليلي هنوز نمرده باشد كتاب را بستم و اسمش را ديدم " افسانه اي كه حقيقت دارد " باز به فكر رفتم كه شايد اين كتاب مي خواهد باز مجنون را تمام شده حساب كند شايد او هنوز زنده باشد اما با آن نامه ...؟ نمي دانم نمي دانم آن عصا در به آن عظمت را انداخت وآن نامه پيرمرد را با آن همه اميد .........
پايان_
در كتابي با جلد پاره كه صفحه هاي نا منظمي داشت خواندم كه پيرمردي وجود دارد در اين دنيا كه اهل نيستان غريبي است .
او در خانه اي زيبا كه استقامتش برابر ايمان مردم است زندگي مي كرد .
اين خانه با ديوارهاي كاه گلي , درهاي چوبي , پنجرهاي كه پلاستيك جاي شيشه دارد وحوزي كه هميشه رويش برگهاي خزان ديده است و درختاني كه سربه آسمان بر اوردن تا خود را دور از اين محيط غم كنند .
اين خانه تنها يك اتاق سالم دارد كهآن هم پيرمرد در آن صبح را به شب مي دوزد وشب را از صبح جدا مي كند .
صندلي چوبي جلوي پنجره نشانه اميد آمدن فردي است و اشك خشك نشده روي گونه پيره مرد نشانه از حرفي است كه قبلا شنيده است :
} چه حرفي و چرا و در كجا و... نمي دانم{
مو هاي بلندش كه مثل پشمك سفيد روي سرش رويده و ريش روي صورتش مانند آبشار از بالا رو به پايين سرازير شده است .
عصاي چوبي آنكه تنها شانه اي است كه مي تواند بدون التماس سرش را روي آن بگزارد و هر چقدر كه بخواهد بنالد و گريه كند .
در كتاب خواندم كه پيرمرد از جواني در انجا زندگي مي كرد و تا حالا نه كسي داخل شده و نه خارج .
اينها هم حرفهاي است كه پسر بچه اي به بهانه توپ وارد ان جا شده و بعد از بيرون آمدنش چند روزي بي هوش و بعد ديوانه شد .
صفحه بعدي كتاب نوشته بود پيرمرد كنارشقفسي دارد كه در آن هميشه در ان باز است و هميشهپر قناريست . نوشته بود كه پيرمرد تنها به بيرون پنجره نگاه ميكند به آنجاي كه در چوبي قرار دارد .
نا گهان به فكر فرو رفتم كه شايد پيرمرد از پشت پنجره به مشاجره درختان به دعواي چمنها به در هميشه بسته و يا به رقص برگها روي آب حوض و شايد گريه ي ماهي ها نگاه مي كند .
شايد هم به راه رفتن ابرها به شبنم گلهاي آسماني به پرهاي كنده شده فرشتگان .
} نمي دانم {
اما به هر چه مي نگرد با مفهوم مي نگردچون نگاه كردن را براي خود معنا كرده بود .
در كتاب خواندم كه ناگاه صداي در آمد انگار طلسم در شكسته شده بود .
پيرمرد كه سالها روي صندلي نشسته بود ناگهان بر خواست و عصاي خويش را در دست گرفت به طرف در رفت و با عصا در را باز كرد و صداي كبوتراني كه كنار در لانه كرده بودن در آمد از اتاق به راه رو رفت هنوز كبورتن در آن فضا پرواز مي كردن به دري رسيد كه قامتش چندين برابر پيرمرد بود . با عصا كه به در زد در از جا درآمد وبه داخا حياط افتاد انگار فقط سالها انجا قرار داشت تا يكي به او ضربه اي وارد كنداز پله ها اي كه از تعداد انگشتان پيرمرد زيادتر نبود پائين رفت به گونه اي كه دستانش را جا قدمهايش مي گذاشت و يا شايد برگهاي روي پلهرا با دستان سفيدش جارو مي كرد انگار به او الهام شده بود كه قرار است كسي به او چيزي بدهد يا بگويد ... .
ديگر به حياط رسيده بود كه دنيايش در آن خلاصه مي شد روي زمين مانند برف برگ ريخته بود پاروي هر كدام از آنها كه مي گذاشت به ياد گذشته خود مي افتاد و آن دوران مي رفت .
چند قدم به حوض نماند بود كه باد ولگرد تمام برگهاي حوض را دزديد و برد .
موهاي پيرمرد او را در آن لحظه مانند فرشته ... نمي دانم شايد رئيس قبيله يا نه عارف زيبا رو در آورده بود .
ماهي را داخل آب ديگر مي ديد انگار در آب ميرقصيد و منتظر شاباش است .
حوض را طي كرد دوباره به راهي رسيد به اندازه همان راه كه آمده بود . پاكه در آن راه گذاشت درختان براي آن مانند تازه داماد ها شادي مي كردن و برسر و روي او برگ و گل و كاغذ رنگي مي ريختن .
بر سر پله هاي آخر حياط يا باغ زندگيش رسيد پاي چپ خود را كه پائين گذاشت عصايش شكست انگار ديگر عصا طاقت ديدن چنين صحنه اي را نداشت .
از پله هاي سنگي به پائين افتادبي هوش شده بود باز صداي در آمد انگار آب سردي به روي او ريخته باشن از جاي خود بلند شد بدونه عصا ولي با دست بر درختان مي گرفت و مي رفت تا به در برسد .
دست خود را به چار چوبه در گرفت و در را با هر چه سختي و التماس بود باز كرد .
پسري را ديد كه چند سال پيش به داخل خانه او آمده بود بله همان پسر ديوانه بود نامهاي داشت براي پيرمرد , پيرمرد نامه را گرفت و در رابست طوري كه تا ابد باز نشود .
نامه را نگاه كرد ولي چشمهايش نمي ديد به ياد عينكش افتاد كه داخل جيبش مانده استدستش را داخل جيبش كرد و عينك شكسته اش را بيرون آورد و جلوي چشمهايش گرفت حرفها را بريده و شكسته مي ديد.
روي پاكت نوشته بود : "تقديم به تنها عشقم"
تا آن را خواند چشمهايش پر اشك شد و ديگر حتي با عينك هم نمي توانست بخواند .
با دستاني كه مانند ساقه هاي درختان تكان مي خورد پاكت را باز كرد و نامه رابيرون آورد. اشكهايش را پاك كرد و باز دوباره عينكش را جلوي چشمانش گرفت و شروع به خواندن كرد :
سلامي به زيبائي گلهاي مريم
در انتظار ديدنت شبهايم را مي سوزانم ... درها را باز مي گزارم ... و افسانه ها را با ور نمي كردم
حال كه نامه را مي خواني من در سفر به آنجائي هستم كه آمدهام وبه آنجا اي كه تو هم خواهي آمد .
"پس مي سپارمت به خداي عشقمان"
ناگهان دنيا به گردش در آمد و پیرمرد در جاي خودش ساكن ماندن درختان به ول وله و شيون , گریه افتادن . درختان مانند مادران جوان مرده تکان مي خوردن و روي سر پیرمرد خاك عزا مي ریختن دیگر از کاغذ های رنگي و گلها خبري نبود . پيرمرد در همان لحظه به زمين خورد در آن موقع باد مانند گور كن برگهاي خزان ديده را روي پيرمرد مي ريخت .
آسمان وقتي به گريه افتاد ... درختان هم گريه كردن ... چمنها هم گريه مي كردن ... گلها هم گريه كردن درسوگ پيرمرد .
درآنموقه جرقه اي در مغزم گذشت كه او همان مجنون است كه در انتظار ليلي نشسته بود و منتظر بود .
نمي دانم ... به خدا نمي دانم چرا انتظامي مجنون را افسانه كرد و چرا در افسانه اش او را تمام شده حساب كرد .
چرا نگفت شايد مجنون زنده باشد شايد ليلي هنوز نمرده باشد كتاب را بستم و اسمش را ديدم " افسانه اي كه حقيقت دارد " باز به فكر رفتم كه شايد اين كتاب مي خواهد باز مجنون را تمام شده حساب كند شايد او هنوز زنده باشد اما با آن نامه ...؟ نمي دانم نمي دانم آن عصا در به آن عظمت را انداخت وآن نامه پيرمرد را با آن همه اميد .........
پايان_
