![]() این تنها ویلاگ دست نویس مرد تنها است و هیچ نمایندگی در هیچ جای دهکده جهانی ندارد
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
تیر 1385
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
من مرد تنهای شبم
مرا بسپار به تنهایی که تنها تر نخواهم شد
« اين مضحک نيست که خوشبختي آدم در اين باشد که ادم اسم خودش را روي تنه ي درخت بکند؟ آيا اين آدم خيلي خودخواه نيست، و آن آدمهاي ديگر آدم هاي شريف تر و نجيب تري نيستند که ميگذارند بپوسند بي آنکه در يک تار مو، حتي يک تار مو، باقيمانده باشند .»
مرد تنها
"به نام تك نوازنده تار محبت " از آن روزي كه پا به عرصه جهان گذاستم هر روز با لطفآنكه مرا به اين كره خاكي آورده چشم باز كردمو هر شب تاريكيهاي ها را با اميد به او به روز روشنتري سپري كردم . در اين گذر روز و شب يك روز در آسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق را احساس كردم اما همه چيز تمام شد شايد براي هميشه, هنوز باور ندارم .هنوز هيچ چيز را باور ندارم شايد ديگر هيچگاه نتوانم خبر رسان قاصدكهايت باشم . در حالي كه برايت آخرين كلمات را كه خبر از حال كنوني ام مي دهند به رشته تحرير در مي آورم فرسنگها از تو دور هستم . روزي كه با من ودا كردي به خاطر بسپار .روزي كه رفتي تا براي هميشه فراموشم كني . " هيچگاه از ياد مبر " خواستم با تو باشم ... تو نخواستي . خواستم مؤنس و يارت باشم ... تو نخواستي . خواستم براي هميشه در كنارت باشم ... تو نخواستي . خواستم همگام و همنفس روزهاي تنها يت باشم ... تو نخواستي . خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم ... تو نخواستي . خواستم قلبم را به يادگار تقديم كنم باز تو نخواستي . نخواستي ... نخواستي ... هيچ كدام را نخواستي . آرزو داشتم به تمام آرزوهايم دست پيدا كنم افسوس كه فاصله بين شادي و غم به اندازه يك قدو است " افسوس و صد افسوس " . اما با همه اين احوال اميدوارم به آينده به آينده اي كه شايد روشن باشد و مي انديشم كه بي دليل نامم را مرد تنها نهاده اند . دلم مي خواهد از ديار كهنه و غم كوچ كنم و عشقت را تا ابد در نهان خانه دل جاويدان نگه دارم . اميدوارم هميشه همسفر لايقي در سفر زندگي همراه داشته باشي . اين چند خط فقط به خاطر سبك كردن دلم و گفتن حقايق زندگي ام بود.خوشبختي تو آرزوي من است مانند روز برايم روشن است كه روزي مقابلت قرار مي گيرم اما اميدوارم هيچ گاه نادم و پشيمان نبينمت . خداحافظ براي تو چه آسان بود ولي براي من سر آغاز پريشاني بود كسي كه بعد خدا براي هميشه تو را مي پرستد . آرزومند خوشبختيت . مرد تنها
چندتا حکایت واقعا زیبا
حكايتي از مرحوم قاضي و روح الله ... حضرت آيت الله ناصري دولت آباي مي فرمود : استاد ما مرحوم آيت الله حاج شيخ عباس قوچاني وصي مرحوم آيت الله آقا سيد علي قاضي مي فرمود : در نجف اشرف با مرحمو قاضيجلساتي داشتيم و غالبا افراد با هماهنگي وارد جلسه مي شدند و همديگر را هم مي شناختيم . در جلسه ناگهان ديديم سيد جواني وارد شدند ، مرحوم قاضي بحث را قطع كردند و احترام زيادي به اين سيد جوان نمودند وخطاب به او فرموند : آقا سيد روح الله ! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد ، بايد مقاومت كرد ، بايد با جهل مبارزه كرد . اين در حالي بود كه هنوز زمزمه اي از انقلاب امام نبود . مرحوم قوچاني فرموده بودند كه ما خيلي آن روز تعجب كرديم ، ولي بعد از سالهاي زياد و پس از انقلاب فهميديم كه مرحوم قاضي آروز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام اداي احترام كرد . ضمنا حضرت امام نيز بسيار از ايشان با تجليل نام مي بردند و مي فرمودند : قاضي كوهي بود از عظمت و مقام توحيد . حكايت گنجشك كور حضرت آيت الله ناري دولت آبادي مي فرمودند : مرحمو حاج آقا معين شيرازي فرموده بودند : يك كشاورز براي ايشان تعريف كرده بود : زماني كه كار كشاورزيمان تمام شد گندمها را پهن كرده بوديم تا هر كس سهم خودش را ببرد در همين موقع كه مشغول استراحت بوديم ، يك زنبور آمد و يك دانه گندم را برد ، دوباره آمد و يك دانه ديگر را برد و چندين بار اين كار را تكرار شد ، تا اينكه ما كنجكاو شديم ببينيم اين زنبور گندمها را كجا مي برد ( با توجه به اين مطلب كه زنبور به گل و شيريني علاقه دارد و نه به گندم ) خلاصه دنبال زنبور رفتيم ، ديديم زنبور گندمها را كنار يك ديوار خرابي كه در آن گنجشك نابينا است مي بردو گنجشك با شنيدن صداي زنبور ، دهانش را باز مي كند و زنبور هم گندم را دهان او مي گذارد . جناب حجه السلام و المسلمين مرحوم حاج شيخ ميرزا حسين جمالي مي فرمودند : در ايم جواني به همراه چند نفر از دوستان به كوهنوردي رفته بوديم وقتي كه خواستيم كتري آب جوش را برداشته و چاي درست كنم ، دستم به سنگ زير كتري خورد مثل يخ سرد بود ولي سنگهاي ديگر خيلي داغ بودند ، تعجب كردم! ساير رفقا را صدا زدم . جمع شدند و سنگ را ديدند لذا سنگ را شكستيم وقتي سنگ شكافته شد مشاهد كرديم يك "كرمي" در ميان اين سنگ با مقدار كمي خاك زندگي مي كند وبه اين وسيله ، خدايي كه كرم ميان سنگ در آتش غافل نيست آيا از ما غافل است و روزي ما را نمي دهد ؟ هيهات ! به اعماق دريا و در بطن سنگ دهد روزي كرم بي درنگ رساننده رزق گنجشك كور پديد آورد ظلمت و نار و نور حكايت كوري كه آيات قر آن را نشان مي داد حضرت آيت الله العظمي بهجت فرموده بودند : در زمان جواني ما مرد نابينا بود كه قرآن را باز مي كرد و هرآيه اي كه خواستند نشان مي داد و انگشت خود را كنار آيه مورد نظر مي داد ، من در زمان جواني روزي خواستم با اوشوخي كرده باشم و سر به سر او گذارده باشم . گفتم : فلان ايه كجاست ؟ قرآن را باز كرد و انگشت خود را روي آيه گذاشت ! من گفتم : نه اینطور نیست ، اينجا آيه ديگري است . به من گفت : مگر كوري ؟ نمي بيني ؟! حكايتي از با يزيد بسطامي نقل كرده است كه روزي سيبي سرخ گرفته بودم و در وي مي نگريستم و گفتم : سيبي لطيف است . در سرش ندا آمد كه " اي بايزيد ! شرم نداري كه نام ما بر ميوه مي نهي؟ " چهل روز نام حق- تعالي- بر دل وي فراموش گردید . گفت : سوگند خوردم كه تا زنده هستم ميوه بسطام نخورم .
اگه رسم تو دنيا
كه عاشق باشه تنها مي خوام تنها بمونم تا يروز بياد آقا منم ديونه مست آره عاشق بي دست دوچشم مهربونت دلو به زيحت بست
تنهائي من و اين شب بي سحر كاشكي تو بودي و تنها نمي شدم در اين همه فراق در يه كلام بگم من عاشقت شدم دستم به دامنت چشمم به زير پات اي مهربان من قربون اون نگات تنهااي مو ببين خيلي تنها شدم از وقتي رفتي تو ديونه تر شدم
نامه های عاشقانه ؟
عزيزم
به من سخت مي گذرد كه تو تب كني . كاش تمام حرارت ها يك جا جمع مي شد و به جاي اين كه ذره اي به اندام تو نزديك شود ، قلب سمج مرا مي سوزانيد با اين كه اين همه مردمان شرير وجود دارند كه كارشان به گمراه كردن معصومين مي گذرد ، آيا تب مقري در آن پيدا نكرد كه به تو حمله برد ؟ از شدت فكر و آلام باطني حس مي كنم دچار يك ضعف و خفگي قلبي شده ام . آه ! يك دفعه آتش مي گرفتم با وجود اين تمام حواسم پيش تو است . چه چيز بيش تر از اين قلب را به مصائب نزديك مي كند كه انسان زود دوست بدارد و زود تسليم بشود . و از اين گذشته كدام بدبختي بزرگتر از اين است كه شخص تو تب داري ، نمي خواهم حرف بزنم ، ولي تب تمام مي شود و بايد بداني در اين مواصلت به كار مهمي كه خيلي ها آرزو داشته اند اقدام كرده اي و تاريخ و آينده به تو نگاه مي كند عاليه ! عاليه جز من و تو كسي در بين نيست . همه جا تاريك همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پيش تو بيايم !
داستان
خیابان سنگی ترافيك سنگيني خيابان را تا چندين كيلومتر بسته بود و فقط موتور سوارها مي توانستن از لا به لاي ترافيك ماشينها بگذرند . عصر بود ساعت دور و بر هفت , هفت و نيم چون خورشيد هم داشت از پشت كوه به اول خيابان نگاه مي كرد . جمعيت زيادي وسط خيابان جمع شده بودن مثل اينكه يه جا معركه مي گيرن يه دايره بزرگي آدم بود . ازدحام جمعيتثانيه به ثانيه زيادتر مي شد و ترفيك سنگين تر . حرفهاي مردي كه دور هم جمع شده بودن حكايت بر اين داشت كه يه پسر تصادف كرده جوري كه يه بچه هم مي تونست تشخيست بده كه اون پسر مرده . صداي بوق ماشين ها از يك طرف صداي آژير ماشين پليس و آمبولانس از طرف ديگر با داد و غال مردم دست به دست هم داده بودن و صحنه اي مثل قيامت درست كرده بود ... " تنها چند ساعت قبل همان روز ... " ساعت هفت بود چون گوينده اخبار راديو بعد از سلام كردن گفت . اما خبري از صبحانه و چاي و پنير و نان نبود ولي با يه خورده توجه مي شود ديد كه يه پسر گوشه اتاق پتو رو سر پاهاش انداخته و زانوهاش و تو بقل گرفته بود و سرش و رو زانوهاش انداخته يا همان چماته كرده بود . يه دفعه زنگ تلفن بلند مي شه پسر هيچ عكس و العملي از خودش نشون نمي ده . دومين زنگ پسر رو به فكر فرو مي برد نكنه كه خودش باشه . سومين زنگ گفت نه ماههاست كه من اون و نديدم اونم منو فراموش كرده . چهارمين زنگ زده شد و انگار كسي پسر و از ريشه تنهائي بيرون مي كشه و به طرف تلفن مي بره . در همين حال پنجمين زنگ زده شد ... گوشي رو بر مي دره ملي باور نمي كنه صداش مثل بيد مي لرزيد با همون صدا گفت : بيتا ... بيتا ... تو هستي ... تو رو به خدا بگو كه بيتاي مني ... بگو ديگه حرف نمي زد انگار به قول خودش بيتاش از اون طرف گوشي حرف مي زد بعد از چند دقيقه ... . آخراي حرفشون بود كه گفت : كجا ... خيابان سنگي ... پس چرا نمي ياي پرك سر خيابان زير اون بيد مجنون ... . چند لحظه سكوت ... . بعد سر گفت : باشه ... باشه هر كجا كه تو بگي ... اصلا سر كره مريخ خوبه ساعت چند ... . باز هم سكوت ... . پسر گفت : عالي ساعت 4 كنار همون دكه روزنامه فروشي راستي دير نكني ... ؟ به اميد ديدار ... قربانت ... نه نه خداحافظی نمي کنم مي ترسم كه تو رو نبینم پس به امید ديدار ......... . از همون لحظه كه گوشي تلفن رو گذاشت تو بقل دستگاه بلند شد و رفت سراغ لباساش . هر چي تو کمد و کشو داشت بيرون ريخت و دونه دونه هر كدام رو با يكي ديگه مي پوشيد كه به قول خودش " ست بشه " . تو همين گير و داد بود كه ساعت يازده بار نواخت ... . دست و پاهش و گم كرده بود رفت سراغ آشپزخانه تا چيزي واسه نهار درست كنه . پنج تا تخم مرغ شكست تا دو تاش تو ظرف افتاد . تازه موقع خوردننصف نيم رو سوخته بود . ساعت دو بعد ظهر بود كه پسر بند كفشاش و مي بستچون با خودش قرار گذاشته بود با يه دست گل سر قرار برهپس زود از خونه بيرون آمده بودكه گل خريدن هيچ وقفه اي براي رسيدن سر قرار ايجاد نكنه . پس داخل يك گلفروشي شد و يه دست گل پر مريم و رز خريد و بيرون امد . سر خيابان رفت تا سوار تاكسي بشه واسه اولي كه دست تكون داد و ايستاد و سوار شد . چون به راننده گفته بود در بست ... سر قرار كه رسيد ساعت 3:30 بود دل هواه عجيبي داشت كه نكنه نياد نكنه دروغ باشه نكنه خيال كردم ... . به هر حال هر پنج دقيقه يك بار ساعتش و نگاه مي كرد . انگار قرار نبود هيچ وقت ساعت چهار بشهاين چند دقيقه مثل سال مي گذشت. ... العان ساعت چهار و ربع بود ولي خبر از بيتا نبود . ديگه خسته شده بود نمي تونست يه جا وايسه رفت كه خودش به بيتا تلفن بزنه .كنار كيوسك تلفن رفت ولي از اونجا يه چشمش به دكه روزنامه بود و يه چشمش به كيوسك تلفن ... . حال ديگه نوبتش شده بود رفت داخل كيوسك گوشي رو برداشت كارت رو زد وليموقع شماره گرفتن يادش افتاد كه بيتا اصلا به او شماره نداده چون خد بيتا به اون تلفن زده بود وهر قتم ازششماره مي خواست مي گفت مي تره و يه جوري هم تفره مي رفت . گوشي رو سر جاش گذاشت و آمد بيرون رفت طرف دكه ديديه نفراونجا ايستاده يه دختر بود . واي خداي من ... ! دلش هري ريخت زمين . اشك تو چشاشجم شده بود رفت نزديك دختره ... پشتش ايستاد و گفت : "بيتا" دختر برگشت و انگار آب سردي روي سر اون ريختن چون او بيتا نبود . باز اشكاش سرازير شد و بدنه حرف رفت كنار دكه ايستاد . يه دفعه صدا يكي بلند شد كه :به به آقا هومن چه عجب شارو ما ديدم مي دوني چند وقته گم و گور شدي . اره اسم پسره همون هومن بود كه منتظر بيتا بود ... . صدا گفت : منتظر كسي هستي . هومن گفت : آره صدا گفت : حتما بيتاي خيالاته آره . يه دفعه جلو ي چشماي هومن سياهي رفت ويك سيلي زد تو گوشش و گفت : بيتا حقيقت شما هيچ وقت نخواستيد اونو باور كنيد صدا گفت : ديونه ... احمق ... پسرك خنگ ... نگاري چل شده . ازهومن جداشد . هومن به ساعتش نگاه كرد ساعت 5 بعدظهر بود پاهاش ديگه رمق نداشت . با اون كت و شلوار سفيدش رفت تو جوب كه آب نداشت نشست تا منتظر بمونه چون به خودش گفته بود تا اون و نبينه از اونجا تكون نخوره . باز ساعتش رو نگاه كرد ساعت 6:30 شده بود توي جوب پر شده بود از گلاي مريم و رز پرپر شده . ديگه توي دسته گل چيزي جز خزه و برگ سبز ديده نمي شد . با صداي بوق يه ماشين سرش و بلند كرد . يه ماشين بود كه توش يه پسره واسه يه دختره كه ايستاده بود سر خيابون بوق ميزد . دختر هم با ناز داش سوار مي شد . ماشين حركت كرد وقتي از جلوي چشماش گذشت اون ور خيابون نه ... نه... ! باور نمي كرد بلند شد دست گل خالي از گل رو عاقبت تو جوب انداخت و از جوب بيرون اومد و با صداي بلند فرياد زد : بيتا ... بيتا ... . بيتا هم از اون ور خيابون واسش دست تكون مي داد و مي گفت : وايسا اومدم ... . هومن ديگه طاقت نداشت بيتا هم ديگه به وسط خيابون رسيده بوديه دفع هومن دويد كه بيتاي زندگيش برسه كه صداي ترمز ماشينها و بوق شون بلند شد و ... هومن رو تو هوا انداخت و بعد روي كاپوت ماشين افتاد و آهسته آهسته جوري كه خط خونش سر كاپوت بمونه نقش زمين شد . خيابون بند اومد مردم جمع شدن يه مَرده هي داد ميزد به خداش خودش پريد جلوي ماشين انگار مي خواست خودكشي كنه . يه مرد ديگه مي گفت : اخه نامرد چرا اينقدر با سرعت ميري كه جونه مردم رو بكشي . خيابون به اون بزرگي بند اومده بود ديگه نه ماشين مي ومد نه مي رفت فقط يه ماشين آمبولانس و با يه ماشين پليس هي با بلندگو مي گفت : برين كنار ... لطفا راه رو باز كنيد. به هر زوري كه شد به قول خودشون به صحنه حادثه رسوندن . پليس راننده رو به گوشه اي كشيد و شروع كرد به سؤال پرسيدن كه يه دفع صاحب دكة روزنامه فروشي امد و گفت : «سرهنگ اين پسره سه, چهار ساعته كه اينجا منتظره انگاري با كسي قرار داشت . قبل از تصادف هم صدا شو مي شنيده كه داد مي زد بيتا ... بيتا انگار واسه همين دويد وسط خيابون ... .» يه دفعه راننده با صداي بلند گفت :« به خدا اصلا كسي وسط خيابون نبود به خدا نبود ... بيتا چيه آقا بيتا چيه سرهنگ دروغه بابا . اصلا اين پسره ديونه بود . جناب سرهنگ به جون مادرم هيچكي نبود .» بعد راننده ساكت شد و دستي تو موهاش كشيد وبرگشت طرف ماشين يه دفعه فروشنده روزنامه گفت : « جناب سرهنگ اين آقا راست مي گه هيچكي نه وسط خيابون بود نه اون ور خيابون همين جوري پسر ه پريد وسط خيابون انگار خيالاتي يا ديونه يا يه چيزي تواين مايع ها شده بود ... .» ولي صداي بوق ماشين ها از يك طرف و صداي آژير آمبولانس . ماشين پليس از طرف ديگه و داد و غال مردم دست به دست هم داده بودن و صحنه اي مثل قيامت درست كرده بودن ... .
عزيزم
نامه های عاشقانه
از این به بعد یکسری نامه های عاشقانه که در یک دفتر جمع کرده ام را برای شما می گذارم این نامه ها که به درد من که خورد حداقل شما بتوانی از اینها استفاده بکنید ****************************************************************** عزيزم
"بچگي"
ديواراي كاه گلي خاطرات بچگي توپاي پلاستيكي دمپايي بي دمپايي پابرهنه مي دوي پي توپ دو لايي مدرسه ابتدائي جريمه هاي الكي دوستاي ساعتي اشكاي دروغكي كلاس و بازي گوشي دروغ هاي راستكي علوم و حساب و فارسي عجب درساي مشكلي بچگي اي بچگي هيف شد كه زود تموم شدي مث باد امدي و مث خواب زود پريدي
پریا
"پريا" چه آروم و زيبا مث پريا خوابيدي عزيزم لا لا ي لا لا خواب خوب ببيني ديگه غم نبيني پيش مرگت بشم من عزيز بابا شب وقتي بيداري ماه توي خوابه آخه روش نمي شه بيادش بالا اي گل بابا مرواريد دريا ماه آسمونا لا لا ي لا لا قول بده فردا مث آفتاب زود پاشي از خواب ولا مي ميره بابا فداي نگات شم قربون دستات شم اينقده زيباي بيتاي بابا اي هستي بابا پنجه آفتاب تو شكل مهتاب لا لا ي لا لا
شعر مرگ
شعر مرگ"" شعر مرگ را مي سرايم دنيا را ز دلم مي زدايم به سفر مي روم تك و تنها دل پر خونم را مي زنم به دريا پشت پا به هر چه بودست زده ام من قيد هر چه خوب و بد هست زده ام من چشم هايم را بسته ام چون كه او خواسته است هر جا كه روم بهترين است برايم چون كه او خواسته است اشك نريزيد كه جايم بهتر شده است از غم و غصه رهيدم حالم بهتر شده است اما شما تصلاي دل مادرم باشيد
"پرنده"
"پرنده"
پرنده... پرنده... چرا تو فصل سرما تو اون ههواي برفي امدي تو قلب من خونه كردي بعد از اون كه آسمون آبي شد روزا گرم شد شبا مهتابي شد از اين خونه تو رفتي كه رفتي نگو تقصير من نيست كه خودت تو قلب من پا گذاشتي نگو به من ربطي نداره كه خودت تو قلبمن خودت و جا كردي چرا رفتي بگو مگه اينجا بد بود مگه سرما مي زدت مگه گرماش كم بود اره زياد قشنگ نبود من چكاركنم كلبه درويشي ما همين بود وقتيكه رفتي چرا پرات و نبري چرا عطر قشنگ تنت و از تو قلبم نبردي با اين همه نشوني مي خواي تو رو ز ياد ببرم به خدا كه ... نمي تونم ... نمي تونم ... . من از فصل زمستون هميشه بدم ميو مد به خدا ولي از وقتي كه رفتي شدم عاشق فصل زمستون به خدا همشه آرزومه بشه فصل زمستون بياي دوباره تو قلبم به بهونه سرماي بيرون تموم پرات و زدم به ديوار قلبم تموم حرفات و نوشتم توي دفتر قشنگ قلبم تو كه از اول نمي خواستي پيش من بموني چرا پس روز اول روي قلبم پا گذاشتي پرنده, پرنده, دلم به تنهاي من مي خنده بيا بگو يه روز واسه من بودي تو شايد ديگه به حال من نخنده
"همسفر"
"همسفر"
از تو دلم گرفت چرا تنها مي ري سفر مي گن كه خوش نمي گذره سفر بدونه همسفر رهااي رهااي حرف آخرت بود كه زدي ندونستي با رفتنت به قفس زندگيم يه قفل زدي دلم گرفت از اون حرفت كه بايد برم كشتي منو روزي كه گفتي ديگه مسافرم من ديگه يه جسدم كه نشسته كنج تنهائي مثل يك شاپركي كه سوزن شده تو قابي رفتي چرا نامه دادي كه ديگه بر نمي گردي مي زاشتي مي موندم به اميد روزي كه بر گردي
"جاده"
"جاده ...
اگه تو نبودي اون العان اينجا بود
سرمو مي زاشتم رو پا هاش
برام مي گفت :
يكي بود يكي نبود "
"جاده...
اگه تو نبودي فكر رفتن به سرش نمي زد
منو تنها نمي زاشت
آرزو ها مو آتيش نمي زد"
"جاده...
اگه تو نبودي هيچ وقت گريم نمي گرفت
با اون شاد بودم هميشه
دلم بهونه نمي گرفت "
"جاده ...
نفرينت كردم ابدي من
آخه گرفتي كسي رو كه
يه عمر از خدا مي خواستم من "
"جاده...
منكه حلالت نمي كنم
تازه واسه ويرونيت هر كاري بتونم مي كنم "
"جاده ...
لعنت به تو راه رفتن و تو نشونش دادي
به خدا هنوز با هش درد دل نكرده بودم
چرا ازم گرفتي و
نامه آخرش و به من دادي "
"جاده ...
اشكم مو در آوردي آخه چرا اون و ازم گرفتي
من به تو كه كاري نكرده بودم
پس اين طلافي چه كاري بود تو كردي "
"مه من"
"مه من"
يك عمر عشقم را در دل نهان كردم و هيچكس خبرش نسيت آن هيچ عمري تنهائيم را ديدن و گفتن كه تنهايت از چيست ؟ اي واي بر من كه نتوانستم عمري بگويم دلم از براي كيست ؟ اي واي از آن ترسم كه مرگم برسد و نگفته باشم مه رخ من كيست حال تنهااي من هيچ مي سوزم و مي سازم آخر آن مه من گفتست نمره تو از عشق صفر تمام از بيست
"مي رسد ناجي"
انقدر طاعت كنم من تا ابد تا بگويد او بس است از اين به بعد انقدر اين كمرم را من كنم تا تا خود او گويد اي بنده ي من سوي من بيا انقدر اشك بريزم من به در گاهش انقدر ناله كنم من بر سر كويش انقدر از درد دل گويم برايش من كه او گويد با اين همه درد چگونه اي بنده ي من؟ من كه مهربان و رحيم و عاشق بنده ام من كه دادم هر چه خواهد بنده ام تو چگونه دور ماندي از رحمتم حتما دروغ مي گي نديدي رحمتم اول بگو كين گريه ات از براي چيست ؟ اين همه ناله كه مي كني براي چيست ؟ تا بگويم من چرا اين كرده ام؟ اينگونه تو را غرق غم و درد كرده ام؟ من بگويم گريه هايم از براي مال و دنيا نيست از براي زور و زر حتي براي هواي نفس هم نيست من بگويم ناله هايم از دل است گوش نكنيد چون اين دلم ديوانه است از زمين و آسمان اين دل مي نالد و مي گريد تا كه شايد همدمش را از زمانه باز گيرد از غمم گويم كه بي ذهنيست مرا از دردم بگويم كه تنهايست مرا هر قطره ي اشكم فرياديست از دلم رنگ خون است مي بينم چون كه خون است دلم حال خدا گويد كه بي طاقت شدي تو نه صبري نه قراريبي امان شدي تو دنيا دو روز است و تا فردا فرجي صبر كن .... براي غم ديده ها مي رسد ناجي
از در خانه بيرون رفتم ميكدهاي ديدم ،تازه و نو ولي صوت و كور ، تاريك و سياه شمعي در آنجا مي سوخت اما همه پروانه ها خواب بودن قدحي خالي از باده دنيا ، هوا روي ميزي كه نزديك در بود ديدم باد نوازش مي كرد پرده اي را كه به روي ديوار خوابيده بود چه صداي زيبائي - تو چه مي خواهي ...؟ - باده ناب ، جام بلور ... . سكوت كردم چون شمع داشت ساقي را معرفي مي كرد . آن موقع نفهميدم كه ساقي چه گفت ؟ تو چه مي خواهي ... ؟ نمي توانستم حرف بزنم گفت كه انگار تو تنهااي ؟ به خداي شب بوها سكوتم از سنگ شده بود جام بلور آورد ... باده ناب آورد ... يك نگه آن كرد و گفت : قيمت اينها دل مي شود خانه دل دادم گفتم كه من ... گفت كه ديگر صاحب اين دل منم . بعد از آن واقعه من در به در كوچه تنهاايم هم دل خود گم كردم و هم ميكده و هم ساقي را كاش يك نفر بداند كه آن ساقي جام بدست و ميكده نزديك خانه دل ما كجاست.
چرا چشماتو می بندی چرا ازمن بر می گردی یعنی این قدر بد شدم من که نمی خوای منو ببینی مگه من چی گفتم به تو جز اینکه فقط مال منی تو مگه خواسته زیادیه که یک دفع بشینم کنار تو اشکام و کجا بریزم شونهاتو بردی از پیشم با کی بشینم حرف بزنم تو که رفتی از پیشم نشکن دلم و به خدا آهم می گیره دامن تو تو که می دونی اینقدر می خوامت چرا هی واسه من ناز می کنی تو
|